تولدی دیگر
ارسال در تاريخ یک شنبه 30 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

خداوندا
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم
آنجا که شک است ایمان بدهم
آنجا که نومید است امید شوم
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم
آنجا که غم است شادی به پا کنم

**
خداوندا
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
زیرا با دادن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم
با بخشیدن است که بخشوده می شویم
وبا مردن است که زنده می شویم

**
خدایا
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم.

خدایا…
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.

خدایا…
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.

**
خدایا…
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا…
می دانم تو همیشه با منی، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.
خداوندا..
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.

**
خداوندا…
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..
خداوندا…
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا…
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.

**
خداوندا…
. من از ماندن می ترسم
خداوندا…
من از رفتن می ترسم
خداوندا…
من از خود نیز می ترسم
خداوندا…
پناهم ده

**
خداوندا !
مگر نه‌اینکه من نیز چون تو تنهایم

پس مرا دریاب

و به سوی خویش بازگردان،

دستان مهربانت را بگشا

که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم

ارسال در تاريخ شنبه 22 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ پنج شنبه 6 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
بهترین ها همیشه می مانند

شاید جلوی دیدگان نباشند

اما در دل ماندگارند

ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

انگاه که غرور کسی را له می کنی

انگاه که کاخ ارزو های کسی را ویران می کنی

انگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

انگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی

انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده میگری

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام اسمان دراز می کنی تا برای

خوشبختی خودت دعا کنی؟

ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
دم ........من.......انسان

سلام خدای عزیزم

احساس می کنم توی یه جریان آب افتادم وبدون اون که بخوام منو به راهی یا جایی که می خوای می بری واون حس بیم وامید دارم که نمی دونم بعد بارون آفتاد و رنگین کمان در انتظار منه یا سیل وخونه خرابی.

چقدر این وجود پیچیدست گاهی موقع ها که به وجود خودم فکر می کنم به قول بچه مغزم هنگ می کنه  و می مونم این چیه که تو درست کردی 

 همین منه هدف وافکاری که الان تو مغز و ذهن ووجودم می گذره همون چیز هایی هست که یه روز به سخره می گرفتم و می گفتم کار آدمای بی کاره والان برام مفهوم پیدا کرده وبه قولی ارزشمند شده ، حالا فقط خودت می دونی که من با این تغییرهای کلی  ، رو به جلو آمد یا عقب گرد کردم چون خودمم نمیدونم داره در درون من چی اتفاق می افته فقط میدونم با این هدف ها وافکار احساس قرابت خاص وخوبی دارم.

میدونی که الان بیشتر از همیشه به کمکت احتیاج دارم

خودمم کلافه شدم از این همه خواهشی که کردم از این همه دعا از این همه نذر از این همه تکرار

میدونم صبر من کمه اما خداییش توخسته نشدی از دستم

بلاخره من نمیدونم خودت یه کاریش بکن یا صبر منو زیاد کن یا کمک کن حل بشه وتموم بشه این همه <<نه نه من غریبم بازی>> من

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فقان و در غوغاست

ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

سلام خدای عزیزم

خیلی وقته اینجا نیومدم و تو میدونی که چقدر سرم شلوغ بود

 

احساس می کنم در ابتدای یه تحول بزرگ در زندگیم هستم

انگار در درونم یه جای خالی پیدا شده به اندازه یه دنیا احساس می کنم می خواد با تحولات جدیدی که اتفاق می افته پر بشه یه احساس سبکی

انگار  می خواد از سر شونه هام بال در بیاد ومن حس پریدن دارم یه احساس دوست داشتنی که خیلی وقته سراغم نیومده بود.

راستی می دونم که میدونی تصمیم جدیدم چیه نمی دونم چرا این تصمیم گرفتم وشاید این خواسته تو هست برای همین می خوام بهم کمک کنی نمیدونی وقتی صدا وآهنگش به گوشم می رسه چقدر احساس خوبی بهم دست میده احساس امنیت

نمی تونم ترسم رو از تو پنهان کنم اخه من از جنس بنده های دیگت که توی این راه هستن نیستم حداقل از لحاظ ظاهری و...

 یه بیم و امید عجیبی تو دلمه مثل گاهی وقتا که منتظر یه خبری تو دلت خالیه و... 

به قول بچه ها شاید قیافم مال این حرفا نیست وشاید . . .

راستی اصلا کی گفته تمام اونهایی که تورو دوست دارن باید یه شکل خاص لباس بپوشن یه جور حرف بزنن یه جوری بخندن یه جور سلام کنن و یه جور ...

اما مطمئنم تو منو هر جور باشم دوستم داری گاهی بد می شم و خلقه همه رو تنگ می کنم اما مطمئنم خیلی زود منو برمیگردونی تو خطی که باید باشم جایی که هم تو وهم من احساس خوبی بهمون میده جایی که احساس می کنم هر لحظه بخوام می تونم بغلت کنم و گرمی بودنتو روی پوست تنم احساس کنم.

ازت ممنونم که این همه احساس خوب رو بهم میدی

بیم وامید

میدونی فرق احساس هایی که با تو تجربه می کنم با احساسهایی که با دیگران تجربه می کنم تو چیه؟

میدونم که میدونی اما می خوام منم بهت بگم فرقش اینه که تجربه که بادیگران چه دوستان خوب چه بد چه آشنا وچه غریبه به من دست میده گاهی ممکنه توش پشیمونی هم داشته باشه اما همیشه از بودن با تو از حرف زدن با تو از ادب شدن توسط تو و خلاصه هر چیزی که احساس کنم رضایت تو توش هست راضی بودن وهیچ وقت پشیمون نبودم که ای کاش خدام این کارو می کردو این کارو نمی کرد

درسته تو گذشته های دور خل بازی در می یاوردم اما تو با همه صبرت کمکم کردی تا دیدم به مسائل باز تر بشه تا از اشاره های تو به سر انگشتت اکتفا نکنم

اما خداییش بنده به پررویی من داری؟ عمرا... اگه با خاکم یکسانم کنند بازم جونه می زنم

حالام ازت می خوام مثل همیشه بهم کمک کنی و منو به سمت بند های خوبت راهنمایی کنی که اگه قرار کسی از بند هات در این راه جدید منو کمک کنه خواست تو باشه نه فقط اختیار من

این حقه منه که از خدام بخوام حالا که فکر جدیدی و تصمیم نویی رو درقلب من و در کالبد وجودم قرار داده تمام خیر های این راه رو در سر راهم قرار بده -آمین

از تمام دوستان عزیزم می خوام برام دعا کنن تا شاید به واسطه دعای اونها دیگه عذر بندگی بد من بر داشته بشه برای برآورده شدن خواستم

سلام

چرا که خودت گفتی

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

صدای فریادهای دلم من به آسمون هفتمت رسیده مگه نه

میدونی که دوستت دارم وممنونم ازت خدای عزیز ودوست داشتنی من

ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
دو قطره آب كه به هم نزديك شوند،
 
تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
 
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !
 
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم،
 
فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه
 
امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...
 
آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ،
 
به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود
 
لجوجتر و مصمم تر است.
 
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد.
 
اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.
 
در زندگی، معنای واقعی
 
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
 
در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
 
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
 
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
 
اما می توان چشمان را بست و عبور کرد
 
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
 
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی....
 
 
ولی با آگاهی و شناخت
 
 
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با
 
 سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان،
 
یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.
 
پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. 
 
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد
 
و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.
 
 به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
 
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد
 
 را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی
 
صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
 
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت
 
 کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم
 
و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد.
 
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده
 
 و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه
 
شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
 
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت. او برادر پسرک را روی
 
 صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
 
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران
 
 مجبور شوند برای جلب توجه شما،
 
 پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛
 
 اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم،
 
 او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
ارسال در تاريخ چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
ارسال در تاريخ یک شنبه 2 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

ورشید با بی رحمی می تابید !

راه، طولانی و بی انتها می نمود و راه نجاتی نمیافت .

هنوز رمقی در تنش باقی بود و پاهایش مصمم گام برمی داشتند ..

تشنگی به شدت آزارش می داد .. اما می رفت .. مجبور بود برود!!

به کدام سو ؟؟ !! نمی دانست  ...  اما باید می رفت .. ایستادن یعنی تسلیم مرگ شدن !!

پس نصمیم گرفت برود  !!!!

نگاهش به آسمان بود ..

شاید رحمتی نازل شود .. اما جز تن تفتیده ی خورشید، هیچ نمی دید!!

پاهایش خسته .. جسمش فرسوده  .. . نگاهش بی فروغ گشته

و  تشنگی امانش را بریده بود.

نگاهش عمق صحرا را می شکافت .. در پی راه نجاتی ...

آب ... آب !!

آن دورها روشنایی آب را دید ....

نور امید به قلبش تابید ....

پاهایش قدرت گرفت و قدمهایش محکمتر شد !

آب .. آب !

بر سرعتش افزود. با امیدواری پیش رفت ...

رفت و  رفت ....   اما !

نرسید!!

سرابی بود که همیشه فاصله اش را با او حفظ میکرد !!

وای از نا امیدی ..

خستگی بر وجودش چیره شد .. توانش را ربود و سایه ی نا امیدی روحش را مکدر کرد ..

نمی دانست چه کند ؟؟!

ایستادن و تسلیم شدن یعنی نابودی .. یعنی از دست دادن همه چیز !

رفتن .. رفتن .. و شاید نجات !!

باید می رفت ..

نا امیدی گامهایش را کند کرده بود ...

دوست داشت تن خسته اش را به گرمی شنهای داغ بسپارد و از همه چیز بگذرد ..

خسته شده بود  .. از این همه تلاش بی نتیجه درمانده شده بود .

تشنگی .. تشنگی !!!

هنوز چشمانش آب را جستجو می کرد..

و .. یافتش !!!!

نگاهش در دور دستها آب را دید !!!

فکر سراب، خسته اش کره بود اما نمی شد نا دیده اش گرفت !

تشنگی و نیاز، مجبور به رفتنش می کرد ..

درمانده و کوفته به راه افتاد .. با گامهایی آهسته و خسته !!

اما نرسید .. باز هم نرسید ..

به گریه افتاد .. هق ... هق .. گریه ای بدون اشک ..

آب بر او بسته شده بود ...

نگاهی به آسمان کرد .. ناتوان، بر روی دستهایش به زمین افتاد و زانو زد !

سرش پایین بود و چشمانش بسته !

مرگ برایش گوارا شده بود ...

از ته دل آرزو کرد که از این جهنم خلاص شود .

اما هیچ صدایی نشنید ... هیچ ندایی قلبش را نلرزاند !!

فقط  صبر ... صبر !!

باید صبر می کرد . باید استفامت می کرد .. نمی تونست ادامه ندهد ..

بپا خواست !!

خورشید شلاق وار اشعه های داغش را بر او می تاباند ..

به سختی، قدمهای لرزانش را بر سینه ی بی رحم بیابان می کوبید 

 و به سوی سرابی دست نیافتنی  پیش می رفت ...

نگاهش جز نقش آب بر زمین تفدیده ُ هیچ نمی دید !!

نمی خواست  امیدش را از دست دهد ..

زمین خورد .. اما ایستاد  !

گرما نفسش را بریدده بود .. اما رفت  !

صبوری می کرد و پیش می رفت  !!

رفت  و  ....  رفت

آنقدر رفت تا سراب ایستاد !

دیگر دور نشد !!!!

هر گام ،  او را به سراب نزدیکتر می کرد .

دلش لرزید..

آنچه می دید خواب نبود .. توهم نبود .. سراب نبود !!

آب بود ... آب !!

چشمانش درخشید .. امید در رگهایش ... در تک تک سلولهایش .. در چشم و جانش جاری شد و زنده اش کرد

زنده !!

فدمهایش محکم شد ..

همچو پرنده ای سبکبال به پرواز در آمد ..

 آن دم که آب را بر لبان خشکیده و لرزانش برد .. سر به آسمان بلند کرد

و خدا را برای نعمت سرابش شکر گزاری کرد

که اگر سراب نبود ... امید نبود ...

که اگر امید نبود .. توان نبود .. صبر نبود ... دعا نبود !!

ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
دلم میخواد بنویسم...  از دلم !!

الان که در تنهایی خانه نشسته ام و برابرم دنیایی از حقیقت و مجاز گشوده شده ..

در فکرم که در چه جایگاهی فرار دارم ..

                 رابطه ام با خالق .. با مخلوفاقش .. با کل آفرینش !!! چیست؟؟

این سنگینی که بر بالهای روحم نشسته از کجاست ؟!

پریشان خیالی ام کی پایان میابد ؟؟!

در آغوش آرامش چه وقت خواهم غنود ؟؟؟!

حقم از خلقت چیست ؟؟! و حقی که به خلفت باید بپردازم ؟

آآآآّه ...  ای خدای آسمانها ... با کدامین نگاه مرا می نگری؟؟

خدای مهربانم .. خالق عزیزم .. ای لطیف .. هر چه هستم به من با دیده ی لطف بنگر ..

حقارتهای مرا با بزرگی خود جبران کن ..

از من در گذر .. و به خود نگر !!

پنهاهم آغوش رحمانیت توست .. مرا به خود وا نگذار !!

خدایا ...  هیچ .. هیچ !!

ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

 عیب بزرگ ما انسانها همین ندانستن است....



همه در پی گمشده ای هستیم ... در پی گمشده ی خویش ...

 

 آن را همه جا جستجو می کنیم ... بی تابانه .. مشتاقانه  !!

 

حتی زمانی که خود خبر نداریم ..

 

در نهان خود ، در آرزویش مویه می کنیم .... 

 

به هر کس و هر چیز چنگ میزنیم....

 

آن را در تک تک آفرینش می بینیم ...  

 

لمسش می کنیم ... بویش می کنیم ....

 

مستش می شویم  ...

 

و باز او را نمی بینیم...

 

و  چه حیف که کوردلانه از کنارش می گذریم.......



بیچاره آنان که آسمانیان را در زمین می جویند.

ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه
گفت: عشق را روبرویت بنه و برایش بگو . . . لبریز احساس شو و جاری !!

لحظه ای با خود خلوت کردم  . . . . .  چگونه بیابمش؟؟!!

سفری به درون آغاز کردم . . . . 

سفری به دنیای قلبم  . . .

به ماوراء صورت و در عمق سیرت . . . 

به هر گوشه اش سرک کشیدم .

زوایای پنهان آنرا جستجو کردم . .  تا مبادا چیزی از قلم بیفتد . . .

هر چه بیشتر گشتم ، کمتر یافتم !!

البته بود . . . پر هم بود . . . اما . . پر از خالی !!

همه بودند . . . اما نبودند . . . که برای من نبودند !!!

که مرا برای خود میخواستند و لا غیر !

اما . . . . کور سویی از اعماق قلبم رخ می نمود !

این چه نوریست ؟!! از کجاست؟؟!!!!

خداواندا !!

می دانم که هیچ چیز و هیچ کس را بیش از تو نخواهم خواست . . .

واقفم که الهه ها فکرم را و روحم را پر کرده اند . . .

اما تو خود میدانی . . . بهتر از من . . . که هیچ چیز مثل تو نمیشود !

که هیچ چیز جای ترا نمی گیرد !!

تو . . که هیچگاه به من بدی نکرده ای !

تو . . . که هیچگاه مرا تباه نکرده ای  !

و . . . مرا برای خود نخواسته ای !!!

من که هیچم به چه کار تو میآیم؟؟

و چه زیباست عشقت !!

عشقی که  بی توقع نثارم نموده ای و مرا به نام من میخواهی !

با همه ی کاستی ها !!

با همه ی نقصانها و خطاها !!

خدای مهربانم !

عیبها و خطاهایم برای تو آشکار تر است تا خودم . .

اما هیچوقت مرا از خود نراندی  . . .

آزارم نکردی . . .

منت نگذاشتی !

و خواستی ام . . . و خواستی خوب ماندنم را . . . کامل شدنم را . . خدا گونه بودنم را . . .

خدایا . . . تو . . . فقط تو مرا از خودت دانستی !

که به حقیقت از توام . . نه از کس دیگر !!

و مرحم دردهایم شدی !!

مونس شبهایم . .

غمخوار رنجهایم . .

ای از مادر مهربانتر و از دوست مشفق تر . .

ای از عشق برتر !!

تنها تو . . . تنها تو لایق عشقی و عاشقی !!

همان عشقی که امانت دادی و نپسندیدی آنرا برای غیر خود . .

که من فقط به واسطه ی عشق، به تو خواهم رسید  . .

و از تو خواهم شد. . . . با تو خواهم شد !

خدای عزیزم !!

کمکم کن تا عشقت را که این چنین زیبا بر قلبم نشسته در زندگی ام جاری کنم . .

و خاضعانه آنرا نثار دیگران نمایم . .

و یادم بماند که این تو هستی که در من جاری شده ای !

همان منی !! که من نیست .. که در واقع خود توست !

خدای من !!

کمکم کن پاسدار عشقی باشم که بارزترین صفتش پاکی است و خلوص !

مهربان من  .. از پلیدی ها و آلودگی ها پاکم کن !

تا آنی شوم که تو خواسته ای !

تا لایق عشقت شوم و لایق مقام قربت  . . .

لایق مقام پرستش ات !!

کجا بروم اگر مرا از خود برانی؟؟

محافظم باش که خود را به تو سپرده ام !

ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه

من آموختم خوبان را باید دوست داشت...

شاید خوبان همان خدا باشند در کالبد انسان!

و من دوستت دارم خوب من!شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com
ارسال در تاريخ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, توسط فرزانه